روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند :
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

دلم گرفته خیلی دلم گرفته از زندگی از مرگ از عشق از تنفر از محبت
از اشک از بارون از خدااااااا دلم از خدا گرفته احساس می کنم خدا حتی
اسم منو نمی دونه چه برسه به این که صدامو بشنوه کمکم کنه . مگه
من چی می خوام از این دنیا جز این که بتونم برای یه لحظه فقط یه
لحظه ارامشو حس کنم. خسته شدم از بی قراری خسته شدم از نگرانی
از دستای همیشه یخم از کشتن ثانیه ها از حسرت خوردن از ادما از خودم
. کاش می شد ادم از خودش فرار بکنه و باز هم ای کاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه از " ای کاش" هم خسته شدم.

درد واره ها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
...
حرف هايی برای نگفتن
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
برايش واژه اي نساخته اند،
خودمان هم درست معني اش را نمي فهميم
چيزهايي از جنس دوست داشتن،
خوبي ديگران را خواستن،
غربت وتنهايي.
دلشكستگي،
چشم انتظاري كسي كه حرف دل را بفهمد وزبان دل را بلد باشد
***
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
چيزهايي كه نه از جنس حرف وكلامند ونه از جنس…
چيزهايي از جنس نوعي احساس گرم وسبز،
بوي عرق نعناع
بوي كاهگل،
بوي لبخند دختري كه پدرش از سفر برگشته است
بوي قطرات اشك مادري كه چشم به راه تنها پسرش مانده است.
***
چيزهايي توي دلمان هست كه به زبان نمي آيد
چيزهايي كه پدر،مادر،برادر وخواهرمان هيچ كدام محرمش نيستند
“حرف هايي براي نگفتن”
هي فكر ميكنيم وهي توي خودمان ميرويم
دلمان زيرو رو ميشود،بغض گلويمان را ميگيرد
لبهايمان را مي جويم،
به چشهايمان فشار مي آوريم كه راه اشك را ببنديم
…نميتوانيم،
قطره هاي اشك آرام آرام از چشمهايمان سرازير ميشوند
گونه هايمان سرخ شده اند
چيزهايي توي دلمان هست كه فقط براي خودمان نگه داشته ايم
“حرف هايي براي نگفتن”…

عشق برادری ![]()
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

تقدیم به داداش خوبم


پیرزن ایستاده بود توی صف. جوان خوش تیپ پرسید :مادر ! آخرین نفر شمایید؟!
پیر زن در حالی که عینک ته استکانی اش را روی بینی جا بجا میکرد گفت:آره مادر جون!
بعد پسر پشت سر پیر زن توی صف ایستاد ... وهمین مکالمه ی کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن ... واتفاقا چه حرف های قشنگی هم میزد .
وقتی که گفت از بچگی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد دیگر اشک توی چشمای پیر زن جمع شد . بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد . یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی هم سن و سال همین پسر داشت . توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد : پخت آخره ها
((پخت آخر)) یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیر زن شروع کرد به صلوات فرستادن ... صف چقدر کند جلو میرفت . یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه وسفید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد .پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با 4 قرص نان در دست دید که به سمتش می آید دیگرخیالش راحت شد . پیرزن تا آمد دویست تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید نانی در کار نیست. شاطر انگار به سنگینی التماس این جور نگاه ها عادت داشت. خیلی راحت گفت : تمام شد مادر جان... تمام!
بعد آرام با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست. پیرزن بغضش گرفته بود .
پسرک خوش تیپ نان به دست سر پیچ کوچه گم شد...
خاطره
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه
دیواره اتاق پر از عکس میشه
همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه
که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی .....


تقدیم به حوریه عزیزم
روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردندخوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد. تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و ديگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمك كن ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی.عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بياید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!دانائی لبخندی زد وپاسخ داد:
بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك کند

خشکیده شاخه دلم در این دشت پرخزان در این بارش باران: ای خدای خوبم
" خسته و غمگین "
نالان و پژمرده و دلتنگی امان از من بریده است...
ای دل غمگینم ای ساده صفت بگو درد دلت را به من ، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده
است که آسمان بی ستاره و ستاره ای کم نور مرا دلتنگ کرده است....
راز درون چشمهایم و خص خص درون گلویم گواهی بر راز نهانی که در دل دارم میدهند...
مثال غروب ، یک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است دلم از همه چیز و از همه
کس گرفته است.....
مثال دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم دلی
که خود پر از شکوه درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهای
غمگینم را...
درد هایم را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد ......
دل اسمان غمگین است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ مثل لحظه رفتن
مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...
کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد چه لحظه های غریبی است
و نفسگیر بی عاطفه و سرد...
چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...
ای دوای درد دلم بیا دمی ارام کن این شوریده حال را میدانم گر تو ایی غم ها همه فارق
شوند و پنهان کاش از روز ازل که برایم نوشت سر نوشت:
میدانستم که تو با منی و درد و درمانت اوست....
یک قطره اشک ، دو قطره اشک گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم هق هقی که از
گلویم بر میخیزد...
در پایان آرام آرام مثال دریای پس از طوفانی سهمگین ارام شدم از غم ها و غصه ها !آری
آرام شدم خالی شدم و بغض دیرنه ام شکسته شد...
کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....
اری درد درمانم اشک است که درون چشمانم پنهان شده بود.....
